مرتضى راوندى
70
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
جمعى از پيروان آيين نقطوى به وى رسيد ، ظاهرا به تحريك و تحريص شيخ ابو الفضل علايى كه مردى بسيار فاضل و روشنبين و از جمله نديمان و دبيران خاص او بود ، دو تن از بزرگان دربار خويش را با نامهيى دوستانه به سفارت نزد شاه عبّاس فرستاد و مخصوصا در آن نامه به پادشاه جوان ايران نصيحت كرد كه اختلاف عقايد و آراء مذهبى را بهانهء مردمكشى و ريختن خون مردم نسازد و بر همهء بندگان خدا از هر دين و آيين كه باشد ، به چشم گذشت و عطوفت نظر كند و در احوال كسانى كه در جامهء مردم فريبى و تعصّب و تديّن در تخريب اساس دولت مىكوشند مراقبت نمايد . اكنون جملهيى چند از آن نامهء تاريخى را نقل مىكنم : « . . . طبقات خلايق را كه ودايع خزائن ايزدند به نظر اشفاق منظور داشته و در تأليف قلوب كوشش فرموده . . . و همواره نصب العين مطالعهء دولتافزاى خود بايد داشت كه ايزد توانا بر خلايق مختلف المشارب متلوّن الاحوال در فيض گشوده پرورش مىنمايد ، پس بر ذمّت همّت والاى سلاطين كه ظلال ربوبيّتاند لازمست كه اين طرز را از دست ندهند . . . حال هر طايفه ، از دو شق بيرون نيست ، يا حقّ به جانب اوست در آن صورت خود مسترشدان انصافمند را جز تبعيّت گزير نتواند بود ، و اگر در اختيار روش خاصّ ، سهوى و خطايى رفته است ، بيچارهء بيمار نادانيست و محلّ رحم و شفقت ، نه جاى سوزش و سرزنش . . . » اكبر در نامهء ديگرى كه در همين اوان براى عبد اللّه خان ازبك فرستاده ، چنين نوشته است : « . . . مخصوصا در وقت صحبت با آخوندهاى سياهدل و سياهكاران تيرهدرون كه از براى خواهش جاه و زبردستى و خودبينى و خودپرستى چشم بر كاغذ دوختهاند ، و فرمان آسمانى را . . . به رنگ ديگر وامىنمايند و مجملا نصوص را تأويلات و تسويلات ( يعنى تعبير غلط و گمراهكننده ) نموده مىخواهند كه در فرمانروايى و در كارگزارى شريك پادشاهى باشند . . . » « 1 » چون پيروان همه اديان و مذاهب در هندوستان آزاد بودند كمكم بسيارى از مردم روشنفكر و هنرمندان و شاعران ، مخصوصا كسانى كه به سبب پيروى از آيينهايى نو ، يا مخالفت با مقامات صاحب نفوذ روحانى ، به الحاد و بىدينى متّهم مىشدند براى حفظ جان به اين كشور پناه مىبردند و در حمايت جلال الدّين اكبر قرار مىگرفتند . . . » « 1 » بطور كلّى اكبر شاه تنها يك شهريار عاقل و كاردان نبود ، بلكه مردى پژوهنده و فيلسوفمنش ، و از تعصّب و خودبينى بيزار بود و مىگفت : « شرف آدمى به داشتن گوهر
--> ( 1 ) . نقل و تلخيص از زندگى شاه عبّاس اوّل ، جلد سوّم ، از ص 48 به بعد .